سیدناصر حسینی ۱۴ سال بیشتر نداشت که راهی جبهه شد و ۱۶ سال بیشتر نداشت که اسیر عراقیها شد. او از همرزم شهیدش حمید جبل عاملی آموخت که خاطرات روزانهاش را در جبهه یادداشت کند. این یادداشت روزمره خاطرات در روزهای آتش و خون دفاع مقدس عادتی را در او پدید آورد و آن خاطرهنگاری بود. او در زمان اسارت به دست رژیم بعثی صدام ، شروع به نوشتن سرخط خاطرات مهم خود از دوره اسارت بر روی برگهای کوچک کاغذ کرد و آن را در عصای خود پنهان ساخت. سید ناصر هنگام اسارت پایش چنان مجروح شد که به پوستی بند بود و به همین خاطر در ابتدای اسارت پایش را قطع کردند. وی پایش را در زندان صدام جا گذاشت اما خاطراتی ارزشمند را از روزهای اسارت با خود به ارمغان آورد.
این یادداشتها به صورت روزانه ثبت شدهاند و از دیدهبانی سیدناصر نوجوان در جزیره مجنون آغاز میشود. این جوان وظیفه رصد دشمن و گزارش تحرکات ارتش بعثی را به نیروهای خودی داشت،او در جریان عملیات جنگی در جزیره مجنون، هنگام حمله نیروهای عراقی به منطقه پد خندق در این جزیره، در حالی که راهنمای گردان ویژه شهدا بود، از ناحیه پای راست به شدت مجروح شد؛ پایش تقریبا قطع شده بود و تنها به بافت و رگهایی متصل بود. با وجود این جراحت شدید، سیدناصر زنده ماند و به دست ارتش بعثی صدام اسیر شد. روایت اسارت سیدناصر به دست ارتش بعثی روایتی غمبار است که آزادگان دفاع مقدس آن را تجربه کردند و گاه در این لحظات چون محمد شهسواری حماسه آفریدند. او که از رزمندگان کهنوجی بود و در عملیات بدر اسیر شده بود، در میان بعثیان و در برابر دوربین فریاد زد: « مرگ بر صدام، ضد اسلام»
گزارش مفصل سیدناصر از همان لحظات آغاز اسارت نشان میدهد که عمل او و سایر آزادگانی چون محمد شهسواری تا چه میزان از خودگذشتگی و شجاعت طلب میکرد.
مجموعه یادداشت های سید ناصر حسینی پور از دوران اسارت در کتابی به عنوان «پایی که جا ماند» منتشر شد .آنچه می خوانید خلاصه ای از روایت او از نخستین روز اسارت است.
***
رسیدن بعثیان
سیدناصر که مجروح در کنار شهیدان افتاده بود، راهی برای رهایی از بعثیانی که به سوی او میآمدند نداشت. سه چهار نظامی بعثی از سنگر بالا آمدند و ابتدا برای آنکه کسی مقاومت نکند نارنجک انداختند که یکی از ترکشها به دست سید ناصر برخورد کرد.تا نظامی عراقی چشمش به سیدناصر افتاد اسلحهاش را به سوی او نشانه گرفت و از او خواست تسلیم شود. سید ناصر قبلا پلاک خود را به کناری انداخته بود که بعدها رزمندگان ایران بتوانند از او طریق پلاک و متوجه شوند چه اتفاقی برایش افتاده است.
عراقی بالای سرش بود و او را وادار کرد تا دستانش را بالا ببرد. دستش را با سیم تلفن صحرایی بستند و او را روی زمین انداختند.
چپاول
ضعف شدید به خاطر خونریزی، عطش و شدت گرمای سوزان بر او مستولی شده بود و احساس خفگی میکرد. پشهها و مورچهها دور زخم پایش جمع شده بودند و خونش را میمکیدند:
« وقتی نظامیها از کنارم رد میشدند و به طرف (منطقه) چراغچی میرفتند برایم لحظههای دردناکی بود. سی، چهل نظامی دور تا دورم ایستاده بودند. آنها ساعت مچی، انگشتر، تسبیح، پول، فانُسقه و وسایل شخصی شهدا را برمیداشتند و همه محتویات جیبشان را خالی میکردند. دو نفرشان روی تقسیم وسایل شهدا دعوایشان شد. آنها پول توجیبی شهدا را بین خودشان تقسیم میکردند.( بعدها در اردوگاه تکریت از زبان یکی از نگهبانهای عراقی به نام سامی شنیدم که یکی از شعبههای یک بانک کویتی در خیابان حیفای بغداد، پول ایران را برای عراقیها به دینار تبدیل میکند.)
حیاتالله و جهانگیر
تعدادی از آنها وسایل شهدا را برمیداشتند به جنازه مطهرشان گلوله میزدند. یکیشان یک خشاب کامل را روی سر و صورت شهیدی که چند لحظه قبل پول و عکس زن و بچهاش را درآورده بود، خالی کرد. فهمیدم کی بود. حیاتالله آزادی نام داشت و همشهریام بود. حیاتالله که از ترکهای درهپشوری بود، زن و سه فرزند داشت. عراقیها عکس بچههایش را به همدیگر نشان میدادند. جنازه جهانگیر رنجبر چند متریاش به زمین افتاده بود. جهانگیر هم متأهل بود و دو فرزند داشت. جهانگیر میتوانست در چراغچی بماند و جلو نیاید. با این که فقط ۲۰ روز به پایان خدمتش باقی مانده بود، مردانه جنگید و مظلومانه شهید شد.»
ساعت مچی
بارها سربازان خشمگین عراقی بالای سرش آمدند و اسلحه را بر روی سرش گرفتند و تهدید کردند که او را خواهند کشت. اما هر بار یکی دیگر از عراقیها پیدا میشد و به این بهانه که بسیارجوان و زخمی است از تیراندازی این عراقیان خشمگین به سیدناصر جلوگیری میکرد.
یک سرگرد عراقی بالای سرش آمد و به زیردستانش گفت که این اسیر ایرانی سرباز وظیفه نیست و به سربازانش دستور داد تا جیبهای او را بگردند. سیدناصر همه چیز را قبل از اسارت دور انداخته بود. نگاه سرباز به ساعت مچی سیدناصر افتاد. این ساعت یادگار برادر شهیدش بود و بسیار برایش سخت بود که به دست دشمنان بیفتد. سرباز عراقی دستش را باز کرد تا ساعت را درآورد. سیدناصر با اشاره به او فهماند که خود ساعت را به او خواهد داد. عراقی منتظر ماند تا ساعت را بگیرد. اما سیدناصر وقتی ساعت را درآورد آن را به درون آب انداخت . همین کار چنان خشم سرباز عراقی را برانگیخت که با لگد به چانهاش کوبید و با قنداق اسلحه به شانهاش زد و به صورتش تف انداخت. در آن لحظه تمام فکر سید ناصر به برادر شهیدش بود و اینکه توانسته کاری کند تا ساعت برادرش به دست دشمن نیفتد.
پافشاری بر ارادت به امام خمینی
دوباره دستش را بستند و تهدید و توهین ادامه یافت. سید ناصر به حال شهدایی که اطرافش افتاده بودند غبطه میخورد و ناراحت بود که چرا مانند آنها شهید نشده است.
رفتار نظامیان گارد ریاست جمهوری عراق که لباسهای متفاوتی به تن داشتند از بقیه نظامیان عراقی بدتر بود. او را کتک میزدند تا به امام خمینی توهین کند و او حاضر نشد این کار را انجام دهد. یکی از آنها که قوی هیکل و چاق بود با پوتین به پای مجروحش لگد زد و ناله سیدناصر بلند شد.
یک فرمانده نظامی رسید و از آزار بیشتر سیدناصر جلوگیری کرد. این فرمانده سربازی را نزدیک سیدناصر گماشت اما این سرباز مانع آزار بیشتر او نمیشد. کوچکترین حرکتی درد استخوان سوز او را تشدید میکرد. به سختی پوتین را از پایش درآورد.
یک افسر دیگر بالای سرش آمد و اسلحه را به سویش گرفت و به او دستور داد تا به امام خمینی(ره) توهین کند. وقتی سید ناصر از این کار خودداری کرد، افسر عراقی به پاهایش شلیک کرد: « کلتش را پایین آورد، به پایم شلیک کرد در یک لحظه جاخوردم. همه چیز برایم غیرمنتظره بود. فکر میکردم دارم خواب میبینم. میتوانستم تصور کنم میخواهد من را بکشد، اما چون هر دو پایم مجروح بود، تصور نمیکردم به پای مجروحم شلیک کند!
دو گلوله به هر دو پایم شلیک کرد. در اوج ناباوری خیره نگاهش کردم. میخواستم قیافهاش را برای همیشه به ذهن بسپارم. گلولهها یکی پشت ماهیچه بالای ران پای راستم و دیگری پایین ماهیچه پای چپم اصابت کرد... بیرحمتر از او در آن جاده ندیدم. چند دقیقه بعد جای سوزش و درد شروع شد. کلافه و عصبی شدم. میخواستم داد بکشم، احساس کردم صدایم درنمیآید. با اینکه نمیفهمید چه میگویم، گفتم: چرا توپام میزنی؟ بکُش و راحتم کن!
تشنگی و تنگی نفس عذابم میداد. واقعاً کم آورده بودم. دیگر تحملم به سر رسیده بود. تنها راهی که بتوانم شکنجهها و فشارهای درونم را به حداقل برسانم این بود که با تمام وجود خدا را صدا بزنم. برای اولین بار از ته قلبم این جمله را تکرار کردم: خدایا من را از این همه درد راحت کن!»
بدترین لحظهها
این شکنجهها اضافه بر توهینهای پی در پی و دیدن صحنه زدن تیر خلاص به شهدا و غارت اموال شهیدان بود. درون سنگر پر از گل و لای بود و او در کنار شهیدان قرار داشت. با اینکه بیرون آمدن از سنگر او را بیشتر در معرض ضرب و شتم عراقیها قرار میداد، با درد و رنج خود را از سنگر بیرون کشید.
آنجا او شاهد صحنههای دلخراشی از توهین بعضی از نظامیان عراقی نسبت به پیکر شهدا بود. آنها با پیکر شهیدان عکس پیروزی میگرفتند. حتی یکی از آنها پرچم عراق را در شکم یکی از شهیدان فروکرد. این صحنهها بدترین لحظههایی بود که سیدناصر به چشم میدید. برخی از عراقیان در صورتش آب دهان میانداختند و او که دستش را دوباره بسته بودند، نمیتوانست صورتش را پاک کند. گرما طاقتفرسا بود و خونریزی و درد تمام وجودش را فراگرفته بود.
در این بین سر و کله فیلمبرداران تلویزیون دولتی عراق با مترجم ایرانی پیدا شد. اینکه یک ایرانی به خدمت رژیم صدام درآمده بود برای سیدناصر بسیار سخت بود و بین او و آن ایرانی خائن سخنان تندی رد و بدل شد.
اولین نماز
تنها چیزی که در آن لحظه برایش خاطرهای دلپذیر شد، نمازی بود که در همان حالت سخت خواند. این اولین نماز او در اسارت بود:
« با تکرار صلات از آنها خواستم اجازه دهند نماز ظهر و عصرم را بخوانم؛ اجازه دادند. همانجا تیمم کردم و اولین نماز اسارتم را خواندم. اولین بارم بود در نماز گریه میکردم. گریهام از دردها و رنجهایی بود که میکشیدم. یاد ندارم در تمام طول عمرم نمازی به آن دلچسبی خوانده باشم. احساس کردم بیش از هر زمان دیگر به خدا نزدیکترم. دلم گرفته بود و درونم پر از غصه و درد بود. شکوهای نداشتم، اما کم آورده بودم. دیگر تحمل زنده بودن را نداشتم! تعدادی از نظامیان اطرافم ایستاده و تماشایم میکردند. نگاه نظامیان با تعجب و حیرت همراه بود.»
شروع اسارت
در آن زمان عراقی ها در حال تثبیت موقعیت خود بودند و سرنوشت اسیری زخمی برایشان ارزشی نداشت. سید ناصر تا یک ساعت و نیم مانده به غروب آفتاب در کنار جاده افتاده بود . سرانجام یک سرهنگ دوم عراقی از راه رسید و با دیدن وضعیت او دستور داد تا او را به عقب منتقل کنند و به کنار سایر اسرا ببرند. پیکر زخمیش را در کنار جسد دو عراقی در درون قایق انداختند و به عقب بردند. دوران اسارت سید ناصر شروع شده بود.
شما چه نظری دارید؟